دوره
لیسانس یکی از هم خوابگاهی هام ،محبوبه ،از
بجنورد بود و باباش معلم بود . برامون تعریف میکرد که چقد پدر ومادرش عاشقانه
زندگی میکنن و میگفت خیلی پدرش اهل دل هست و به بچه های دبستان درس میده وکلی
باهاشون خوش هست . میگفت که وقتی سرکلاس درسشون تموم میشه به بچه ها میگه بیاین
برام شعر بخونین و آقا معلم همونطور که روی صندلی هست پاهاشو دراز میکنه رو میز و
دستهاش میزاره پشت گردنش چشمهاشو میبنده و بچه ها سر کلاس با هر مدلی که بخوان
میتونن بیان شعر بخونن و این معلم عزیز هم کلی کیف میکنه ....
من
وقتی این رو ار محبوبه شنیدم گفتم وای چقد کلاس این معلم کلاس دوست داشتنی ای هست
.همه ازاد و در هر فیزیکی که دوست داشته باشن . دراز کشیده رو صندلی رو میز پای تخته.
سایر دوره های تحصیل که بماند ولی در دبستان هم که بچه های فینقلی ای بودیم چقدر مجبور
بودیم . مجبور به جبر حاکمین مدرسه . منظم دست به سینه ساکت . بی هیچ جنب و جوشی
در کلاس حرف شنو !
.......
دیروز از صبح ساعت 8 کلاس داشتم تا ساعت 6 عصر. صبح یک گروه بودن و از ساعت 2 یک گروه دیگه . تا ساعت 1:30
کلاس داشتم وهمین ساعت رفتیم برا ناهار و بعد دوباره ساعت 2 گروه بعدی .
کلاسهای ساعت 2 در روزهای گرم ترم بهار و
مخوصوصا بعد از ناهار که دوست داری بری زیر سایه درختهای سر سبز زیلوئی پهن کنی و کتابی
به دست بگیری و دراز بکشی و کتاب بخونی در سکوت و ارامش و اینقد کتاب بخونی و بخونی
تا خوابت ببره ، حالا در این ساعت با شکمهای پر و چشمهای خواب الود خودم مجبور به
حرف زدن بودم و بچه ها مجبور به گوش کردن .
....
بحث رسید به سلسله مراتب نیاز مازلو و مبحث خودشکوفائی . بعد که این مبحث رو گفتم
دیدم که دیگه الان هست ایستاده بخوابم خب باید کلاس رو از یکنواختی در میاوردم .
به بچه ها گفتم بچه ها کی دوست داره چی بشه
. یعنی رویاهاتون چی هست دوست دارین چکاری بکنین که بهتر از اون نباشه ( همون
خودشکوفائی ) اولش سکوت کرده بودن و تو لاک خودشون بودن و بعد یکی یکی از ردیف جلو
گفتم تو بگو دوست داری چکاری بکنی رویات چی هست ؟ چرت از سرشون پریده بود . با خودشون کلنجار میرفتن که بگن چی دوست دارن
باشن ؟ میترسیدن که مسخره بشن ولی خب بعضی ها پاپیش گذاشتن و مقدم شدن .
دختره
میگفت دوست داره مکانیک بشه چند سالی هم با پدرش سر دشتگاه تراش کار کرده و بعد که
دیگه بزرگتر شده پدرش بهش اجازه نداده گفت
میتونه ماشین تعمیر کنه و دوست داره تعمیر کار ماشین باشه .
پسره
میگفت دوست داشتم باغ انار داشته باشم ده سالی پیش این رو دوست داشتم وامسال محققش
کردم و باغ ام رو انار کاشتم . گفتم چه خوب ده سال بعد دیگه نمیگی ایکاش ده سال
پیش باغ انار میکاشتم .
اون
پسره میگفت میخوام هتل دار بشم.
یکی هم که میدونستم کارگاه نجاری داره با خودم گفتم
این حتما میخواد بهترین نجار شهر بشه ولی گفت میخوام آوازخوان بشم . میخوام جای
شجریان باشم . خودم رو می بینم که رو صحنه دارم برای جماعتی عظیمی آواز میخونم و سی دی های اوازم رو می بینم که با عکسی از من داره تو کشور پخش میشه .
...حرفهاشو که شنیدم ابرو
انداختم بالا لبخند زدم و گفتم خب همین حالا برامون آواز بخون . برق از چشاش پرید گفت اوزا بخونم
گفتم بله آواز بخون گفت همینجا ؟ گفتم بله همینجا . خندید گفت مطمئن هستین که اواز
بخونم . گفتم بله مگه اشکالی داره ؟ گفت نه ولی صدای من خیلی بلند هست . گفتم بخون.
لبخند پهنی میزد و من هم .
گفتم
میخوای چشمامونو ببندیم گفت نه راحت هستم ولی کسی فیلم نگیره . گفتیم باشه
شروع کرد
. آواز خوند .
.........
تو ای خدای من شنو صدای من
صدای
بلند رسا و قوی ،صدایی زیبا در کلاس طنین انداز شد . به به چه صدائی!!!
لبخند میزد سر تکون میداد و عاشقانه اوزا میخوند . همه چرتهامون پریده بود . چشمهای
همه شاد و خوشحال بود و خودم غرق لذت بودم . غرق لذت شنیدن یک صدای خوب .
......
اواز خوند و تمام کرد همه براش کف زدیم و آفرین گفتیم . گفت که میخواد خانه موسیقی
در شهر راه بندازه . میخواد هفته اینده بره مرکز موسیقی ایران تست آواز بده .
کلاس
رو اینطور تموم کردم : خب امیدوارم تا چند سال
دیگه همگی با هم بریم باغ انار آقای..... تو راه ماشینمون خراب شه خانوم .....
راش بدازه ...... سر راه بریم کنسرت آقای ...... و شب رو در هتل آقای ..... بخوابیم......
..
همه
شاد و خندان از کلاس آمدیم بیرون .
برا تک تک اشون از خدا میخوام که به ارزوهاشون لباس
زیبائی از عمل تن کنن.