تبليغاتX
نيلوفرانه هاي آنه

نيلوفرانه هاي آنه

هوم م م ،تفاوتش چیه اونوقت؟

براتون گفتم یا نه ،نمیدونم ولی الان بگم که همسر من یه اخلاق خاصی داره و اون اخلاق بسیار متفاوت این هست که اصلن به زبونش نمیشینه بگه دوستت دارم . اصلن وقتی میخواد این  جمله رو بگه  دهنش قفل میشه. من نمیدونم چرا اینطوری هست و چرا گفتن کلمات وعباراتی مثل خانومم یا عزیزم یا دوستت دارم به زبونش جاری نمیشه . گاهی از همین مساله دلخور هم میشم و اینا.

بعض وقتها من بهش می پیچم که یالا بگو دوستت دارم( اصن چیه دوست داشتن زوریه ) زود باش بگو زود باش ششش و این جناب آقای همسر در کمال آرامش به جای کلمه دوستت دارم میفرمایند میخوامت !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 12  توسط آنه  | 

تاریخ عروسی

دیشب با مهدی تاریخ عروسی رو قطعی کردیم .

 امروز زنگ زدم به صاحب امتیاز تالار آقای.... که  نماینده یه قشر خاص هست در اداره ما و به نوعی همکار هستیم و تلفنی  تالار رو برای

روز چهارشنبه 1391/7/26

رزرو کردم.



+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 9  توسط آنه  | 

آرزوهامون سبز باد

دوره لیسانس  یکی از هم خوابگاهی هام ،محبوبه ،از بجنورد بود و باباش معلم بود . برامون تعریف میکرد که چقد پدر ومادرش عاشقانه زندگی میکنن و میگفت خیلی پدرش اهل دل هست و به بچه های دبستان درس میده وکلی باهاشون خوش هست . میگفت که وقتی سرکلاس درسشون تموم میشه به بچه ها میگه بیاین برام شعر بخونین و آقا معلم همونطور که روی صندلی هست پاهاشو دراز میکنه رو میز و دستهاش میزاره پشت گردنش چشمهاشو میبنده و بچه ها سر کلاس با هر مدلی که بخوان میتونن بیان شعر بخونن و این معلم عزیز هم کلی کیف میکنه ....

من وقتی این رو ار محبوبه شنیدم گفتم وای چقد کلاس این معلم کلاس دوست داشتنی ای هست .همه ازاد و در هر فیزیکی که دوست داشته باشن . دراز کشیده رو صندلی رو میز پای تخته.

سایر دوره های تحصیل که بماند ولی در دبستان هم که بچه های فینقلی ای بودیم چقدر مجبور بودیم . مجبور به جبر حاکمین مدرسه . منظم دست به سینه ساکت . بی هیچ جنب و جوشی در کلاس حرف شنو !

....... دیروز از صبح ساعت 8 کلاس داشتم تا ساعت 6 عصر. صبح یک گروه بودن و  از ساعت 2 یک گروه دیگه . تا ساعت 1:30 کلاس داشتم  وهمین ساعت رفتیم برا  ناهار و بعد دوباره ساعت 2 گروه بعدی .

 کلاسهای ساعت 2 در روزهای گرم ترم بهار و مخوصوصا بعد از ناهار که دوست داری بری زیر سایه درختهای سر سبز زیلوئی پهن کنی و کتابی به دست بگیری و دراز بکشی و کتاب بخونی در سکوت و ارامش و اینقد کتاب بخونی و بخونی تا خوابت ببره ، حالا در این ساعت با شکمهای پر و چشمهای خواب الود خودم مجبور به حرف زدن بودم و بچه ها مجبور به گوش کردن .

.... بحث رسید به سلسله مراتب نیاز مازلو و مبحث خودشکوفائی . بعد که این مبحث رو گفتم دیدم که دیگه الان هست ایستاده بخوابم  خب باید کلاس رو از یکنواختی در میاوردم .

به بچه ها گفتم بچه ها کی دوست داره چی بشه . یعنی رویاهاتون چی هست دوست دارین چکاری بکنین که بهتر از اون نباشه ( همون خودشکوفائی ) اولش سکوت کرده بودن و تو لاک خودشون بودن و بعد یکی یکی از ردیف جلو گفتم تو بگو دوست داری چکاری بکنی رویات چی هست ؟ چرت از سرشون پریده بود  .   با خودشون کلنجار میرفتن که بگن چی دوست دارن باشن ؟ میترسیدن که مسخره بشن ولی خب بعضی ها پاپیش گذاشتن و مقدم شدن .

دختره میگفت دوست داره مکانیک بشه چند سالی هم با پدرش سر دشتگاه تراش کار کرده و بعد که دیگه  بزرگتر شده پدرش بهش اجازه نداده گفت میتونه ماشین تعمیر کنه و دوست داره تعمیر کار ماشین باشه .

پسره میگفت دوست داشتم باغ انار داشته باشم ده سالی پیش این رو دوست داشتم وامسال محققش کردم و باغ ام رو انار کاشتم . گفتم چه خوب ده سال بعد دیگه نمیگی ایکاش ده سال پیش باغ انار میکاشتم .

اون پسره میگفت میخوام هتل دار بشم.

یکی  هم که میدونستم کارگاه نجاری داره با خودم گفتم این حتما میخواد بهترین نجار شهر بشه ولی گفت میخوام آوازخوان بشم . میخوام جای شجریان باشم . خودم رو می بینم که رو صحنه دارم برای جماعتی عظیمی آواز میخونم  و سی دی های اوازم رو می بینم که  با عکسی از من داره تو کشور پخش میشه .  

...حرفهاشو که شنیدم ابرو انداختم بالا لبخند زدم و گفتم خب همین حالا برامون آواز بخون . برق از چشاش پرید گفت اوزا بخونم گفتم بله آواز بخون گفت همینجا ؟ گفتم بله همینجا . خندید گفت مطمئن هستین که اواز بخونم . گفتم بله مگه اشکالی داره ؟ گفت نه ولی صدای من خیلی بلند هست . گفتم بخون. لبخند پهنی میزد و من هم .

گفتم میخوای چشمامونو ببندیم گفت نه راحت هستم ولی کسی فیلم نگیره . گفتیم باشه

شروع کرد . آواز خوند .

......... تو ای خدای من               شنو صدای من

صدای بلند رسا و قوی ،صدایی زیبا در کلاس طنین انداز شد . به به چه صدائی!!!

 لبخند میزد سر تکون میداد و عاشقانه  اوزا میخوند . همه چرتهامون پریده بود . چشمهای همه شاد و خوشحال بود و خودم غرق لذت بودم . غرق لذت شنیدن یک صدای خوب .

...... اواز خوند و تمام کرد همه براش کف زدیم و آفرین گفتیم . گفت که میخواد خانه موسیقی در شهر راه بندازه . میخواد هفته اینده بره مرکز موسیقی ایران تست آواز بده .

کلاس رو اینطور  تموم کردم : خب امیدوارم تا چند سال دیگه  همگی با هم بریم باغ انار  آقای..... تو راه ماشینمون خراب شه خانوم ..... راش بدازه ...... سر راه بریم کنسرت آقای ...... و شب رو در هتل آقای ..... بخوابیم...... ..

همه شاد و خندان از کلاس آمدیم بیرون .

برا تک تک اشون از خدا میخوام که به ارزوهاشون لباس زیبائی از عمل تن کنن.

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 10  توسط آنه  | 

اینقده ذوق کردم

دیروز با مامان خانوم پاشدیم رفتیم خرید جهیزیه . در بین اونهمه چیز میزائی که تا حالا خریدیم  هیچ کدومش به اندازه این چیزی که دیروز خریدم بهم حال نداد ! اگه گفتین چی ؟ خودم میگم نمی تونین حدس بزنین .

قابلمه مسی ! دو عدد قلفتچه مسی خریدم گوگولی . تو یکی اش میخواد پلو بپزه تو یکی اش خورش بپزه جناب من ! 

تازه میخواستم یه چیز دیگه هم بخرم  که فعلا نخریدم .  کتابی اش میشه دیزی سنگی . ما بهش میگیم هر کره (به فتح ه سکون ر فتح کاف و فتح ر) خدائی نمیدونم اسم کتابیش چی میشه  شاید هرکاره ! یا شایدم حرکره ؟


خب حالا اگه شما گفتین چرشو یعنی چی ؟

قلفت رو که میدونین چیه ؟

میدونین خاصیت این هرکره چی هست ؟ آب توش بخار نمیشه . یعنی اگر شما دولیوان آب بریزین توش و بخواین آبگوشت بپزین آبگوشته پخته میشه و شما بازهم دوتا لیوان آب گوشت دارین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 13  توسط آنه  | 

مردی به سادگی اقای شجیعی.2

چی شد که از این مرد می نویسم . ماجرا بر میگردد به اینکه والده محترم فرموده بودن که هر چه زودتر قالی های جهیزیه ام رو برم بخرم که گران شده گرانتر نشود . اخر وقت یک روز اداری آقای شجیعی همون وقتی که من در اتاق همکارم بود وارد اتاق همکارم شد و از چیزهایی سوال پرسیدو همون موقع دز ذهنم گفتم خب چه بهتر که از اقای شجیعی قالی بخرم .وقتی با اقای شجیعی صحبت میکردم به من گفت خانوم چقدر مانتوی زیبائی به تن کردید. (همون مانتو که شرح وبسطش در پست پائین هست )و گفت که بیشتر خوشم آمد از اینکه طرحهای سنتی و قدیمی ایرانی در این مانتو به کار بردید . بعد تعریف کرد پیراهن زنانه  تو خانه ای از طرفهای زابل خریده برای خانومش که در چن سال قبل 180 هزار تومن به اون لباس پول داده ولی خانومش از طرحهای فانتزی خوشش می اید و این لباس را به تن نمی کند و طفلی اقای شجیعی گاهی از او درخواست میکند که برای دل او هم که شده این لباس سنتی باطرحهای ناب ایرانی رابه تن کند تا روح آقای شجیعی باغ باغ باز شود .مخلص کلام با آقای شجیعی صحبت کردیم و قرار شد روزی به کارگاه ایشان برویم برای دیدن قالیهایش.

عصر روزی در فروردین با همراهی شوهر به کارگاه آقای شجیعی رفتیم . برای من رفتن به این کارگاه قالی بافی گویی  سفر بود و گشت و گذار . آنچنان  دلم باز شد و انچنان لذتی بردم از دیدن دارهای قالی.دارهائی که گوئی قالی ها را به تن خود میکشیدن یواش یواش و ارم ارام . آهوی ختن که بر چمنزار قالی بافته شده در حال جست و خیز با یار خود بود . گلهای و شکوفه های بهاری که به چه ظرافتی بر قالی نشسته بودن و از زیبائی رنگ و ظرافت طرح به وجد می آمدی . کلاف های نخ آویزان بر دارها . و رنگها و رنگها و رنگها .

آقای شجیعی خوشامدمان کرد و این مرد خوش سخن با علاقه فراوان قالی های بافته خودش  وکارگرانش را برایمان ورق زد . وای  از اآنهمه زیبائی و ظرافت . تناسب رنگها و زیبائی نقشها . قالی ها همه به شکل هشت ضلعی یا بیضی . چرائی اش را پرسیدم . گفت که قالی در خانه که پهن شود معمولا به دور آن  مبل چیده میشود وقتی مستطیل باشد پایه های مبل بر قالی قرار میگرد و قالی آسیب می بیند حیف قالی است .با طرح بیضی و یا هشت ضلعی شما مبل را به دور و در حاشیه قالی مجبور هستید بچینید و ایننطور قالی سالم می ماند.  آنچنان از آسیب  دیدن قالی میگفت که گویی ممکن است تن خودش آسیب ببیند . کدام قالی فروش یا قالی باف به این فکر میکند که وقتی قالی اش در خانه اتان پهن میشود قرار است چه بلائی بر سرش بیاید ؟ مهم پول است که شما پرداخت کردید  .باقی فدای سرش ! ولی آقای شجیعی قالی اش پاره تنش بود هرچند در خانه غیر پهن شود. برایش مهم است که قالی سالم بماند که قالی اش آسیب نبیند که قالی اش سالم باشد و باطراوت .



ادامه دارد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 12  توسط آنه  | 

مردی به سادگی اقای شجیعی

میخواهم بنویسم . از کی؟  از یک قالی باف . از مردی که موهایش جوگندمی شده . صورتش تکیده  است و خطوط پیشونی اش عمیق شدن . مردی که گذر زمان و تجربه های تلخ و شیرین بر صورتش نمایان است . این  مرد چندین و چند بار به خاطر کارگرهایش امده بود پیش من . مثل هر ارباب رجوعی با بی تفاوتی پاسخش را داده بودم . البته !برایم جالب بود که  در زمانی به سر میبریم که مردم راست راست و قلمبه قلمبه حق دیگران رو هاپولی میکنن  و تازه به این کارهاشون اسم زرنگی هم میدن ! کسائی که هزار راه در رو پیدا میکنن که مالیات  و بیمه نپردازن و حقوق هزار تا بدبخت و بیچاره و نداری رو بخورن و یه اب هم روش  . کسائی که شیک و پیک میکنن و آنچنان راه میرن که انگار زمین و زمان بهشون بدهکارن ،کسائی که موقع حرف زدن گردن کلفت پر از چربی اشون رو تو شونه هاشون قایم میکنن و غبغب اشون رو میندازن بیرون و میچسبونن رو سینشون و هیکل چاقشون رو از این پاشون میندازن رو اون پاشون  و دستاشون مثل ادمهای حق به جانب رو هوا طوری تکون میدن و طوری صحبت میکنن  انگار دارن بزرگترین سخنرانی دنیا رو ارائه میدن .  در همین زمونه که این ادمهای حق به جانب حاضرن برای نپرداختن حقوق حقه دیگران تا صبح برات زار زار گریه کنن  تا اینجوری مثلا و به زعم خودشون حقانیت نداشتشون رو ثابت کنن ، در این دوروزمونه یک مرد ساده و بی پیرایش پیدا میشه ، یک مرد که گرداننده یک کارگاه قالب بافی هست و فک میکنی این هم مثل بقیه کارگاههای قالی بافی میمونه و همون داستهانهائی که خودت از بر شدی رو میخواد برات بخونه . ولی وقتی حرف میزنه میبنی طوری بیمه و مالیات پرداخت کرده طوری حقوق کارگرش رو داده که نمی تونی هیچ ایرادی ازش بگیری و تازه خودش میگه هر جا کم پرداخت کردم بگین و راهنمائی ام کنین  . تعجب میکنم به خاطر اینکه در این سالها که از شاغل شدنم میگذره ،دیدم چطور  کارگاههای قالی بافی یکی یکی و پشت سرهم تعطیل شدن و کارگرهاشون و کارفرما هاشون به فنا رفتن این آقا تونسته پابرجا بمونه هیچ ، حقوق کامل هم پرداخت کنه ! با این آقا سالهای پیش آشنا شدم و سر موضوعات کاری هرزچندگاهی میدمش و از وقتی رفتارش رودیدم نه دیگه! برای من ارباب رجوعی بی تفاوت و علی السویه نبود.سعی میکردم احترامش کنم به طریقی مقتضی . بلند شدن و تعارف نشستن و چایی . راهنمائی های کامل و از سر حوصله  .

خودش گفته بود شاید، یا از کسی شنیدم ،یادم نیست که نقشه کش قالی هم هست . از قرار بزرگترین نقشه کش شهرمان که هیچ در سطح استان  حرف اول رو میزنه هم هیچ که فراتر، در کشور مطرح هست هیچ که در دنیا نام و آوازه ای دارد . بله مردی به سادگی آقای شجیعی بهترین نقشه کش . مردی به این ساکتی و ارامی کسی که ساده و بی پیرایه است و حقوق دیگران رو کامل پرداخت میکنه . مردی صاحب نام در عرصه قالی دستباف .آقای شجیعی.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1391ساعت 10  توسط آنه  | 

عطر صورتی

چه حالی میشین وقتی اول صبح یک روز  در اردیبهشت  ماه  وقتی تازه پشت میزتون میخواین بشینین و کارتون رو شروع کنید یه پیشدستی پر گل محمدی براتون خدمت کار اداره بیاره ؟حال خوبیه نه ؟


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 12  توسط آنه  | 

حس زیبا

من تازگی های یک مانتوی سرمه ای داده ام برایم دوختن که با طراحی یک دوست و خودم بسیار بسییار مانتوی زیبائی از کار درآمده و نبوده کسی بیند و تعریف و تمجید نکند . جنس مانتو فاستونی اعلا که مدل راسته دوخته شده با دو ساسون در پشت و دوبر ش عصائی  در جلو که تا اینجایش مثل همه مانتو های دیگر هست ولی این مانتو یک یقه کج دارد به شکل هفت که دور یقه و در امتداد ان تا پائین مانتو با نوار ترمه ای کار شده است ترمه ای که بسیار به دنبالش گشتم تا چیز زیبا و هماهنگی پیدا کنم و زیبائی اش نمود بیشتر دارد که مانتو دکمه مخفی خورده   .سر استینها از همان ترمه با پهنای کمتر به دور استین و برشی که به استین خورده دوخته شده است .این مانتو بسیاز زیبا و چشم نواز است  .

این را برای خود بدوزید و از زیبائی و حسی زیبایی که به شما میدهد لذت ببرید .




 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 13  توسط آنه  | 

گاز خوراک پزی

بچه ها شما میدونین کدوم گازهای خوراک پزی گازهای خوبی در کار هستن ؟

این مدل (1)


یا این مدل (2) صفحه شیشه ای

و این هم مدل (3) با صفحه استیل

خواهر شوهر بزرگه میگه از این گاز توکار( شماره 2) داشته خوب نبوده .اولش آتیشش کم بوده غذاهاش شفته میشده و بعد که داده درجه شعله اش رو بیشتر کردن چوب کابینتش سوخته !!بعد رفته از هیمن شماره 1 خریده میگه من هم  از مدل یک بخرم بهتره . شما نظرتون چیه ؟

پیشاپیش از راهنمائی اتون ممنونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 10  توسط آنه  | 

اعترافات سخت2

بهار بچه برادرم وقتی کوچیک بود سربه سرش که میذاشتم ، به لحن بچه گونه اش میگفت کلک از من میزنی یعنی داری به من کلک میزنی .
 این پست پی نوشت پست پائین هست.دیدم نمی تونم پابلیشش کنم مثل اینکه بلاگفا ظریفت این مطلب رو با این حجم نداشت تکه اش کردم و کلک از من به بلاگفا زدم .



یه چیز بگم در گوشی : تا به  حال هر چی قهر داشتیم با مهدی سر اینه که اون دیر زنگ میزنه  و من هی بهش گیر میدم  چرا دیر زنگ میزنی چرا میری اینور اونور به من خبر نمیدی و چرا دیر اومدی خونه ما ( مثلا ساعت ده شب به بعد میاد خونمون ) چرا وقت نمیزاری باهم بیشتر باشیم و هی از همین بابت غر غر و نق نق میکنم .

 مهدی قبل از ازدواجمون به من گفته بود هر کاری خواستی بکن فقط غز نزن ! خب  منم که  این گوشم در این یکی دروازه . وقتی زنگ میزنم گو شی اش رو برنمیداره یا جواب اس من رو نمیده و می مونه ه ه ه ه  تا خودم زنگ بزنم تازه اونم با عصبانیت میگم  که چرا جواب نمیدی و بهش متلک میندازم اونم میره تو لاک و دیگه این میشه قهر  . یا دلخوری های کوچولو دیگه که من ازشون کوه میسازم .

 یه نمونه دیگه مثال بزنم . البته میخواستم یه پست در مورد عید امسال بزارم که زیاد به دلم نبود و فقط نوشتمش و الان یه مقدارش رو میزارم اینجا تا بفهمید که چه جوری میشه  که قهر میشیم :

...... همیشه تو ذهنم چه همه  خواب و رویا از بودن در اولین عید متاهلی داشتم . زمان مجردی  فک میکنی اخرش کی شوهر من میشه و مثلا لحظه تحویل سال من فک میکردم، ا یعنی اونی که قرار هست شوهرم بشه الان کجاست چکار میکنه . فک میکردم وقتی ازدواج کنم لحظه تحویل سال پیش هم هستیم یه بوس عشقولانه هم خودمون وعده میدادیم و این چیزها دیگه ولی فک کن این اولین عید مشترکمون با مهدی واقعا اونطور که تصور میکردم نبود .

آقای مهدی آقا برنامه کشیک نوروزی رو خودشون چیدن و این اقای مهندس خوش و خرم ورداشته 29 و 1 و 3 و 4 رو برای خودش کشیک گذاشته  . از تعطیلات،روز دوم رو فقط خونه بود . یعنی عملا خط خطی شد همه رویاهای من .

به منم نگفته بود چطور برنامه کارمندا رو چیده و گر نه  ثابت میکردم همیشه پای یک زن در میان هست . وقتی فهمیدم که کار از کار گذشته بود . ....

خب به همین سادگی سر همین موضوع روز دوم عید زدیم تو پر همدیگه و  طبق معمول من شروع کردم  تو احساس نداری ! چرا اینجوری کردی همه با شوهرشون میرن عید دیدنی من مثل بچه یتیم ها باید یکه ویالقوز باشم و الی اخر ....

وقتی خودم از قهرم خسته شدم و خلاصه اشتی شدیم و مثل بچه ادم حرف زدیم میگه هر روز تعیلات عید رو ،دو  و نیم روز مرخصی میدن به جاش که برا نزدیک عروسیمون و بعدش و احیانا سفر  نگه داشته و خب  وقتی من اینا رو شنیدم دیگه من جوابی نداشتم که بهش بدم .

....میدونید بالغ وجود مهدی  غالب هست  به ور  والد و کودکش.من در برخورد با مهدی بیشتر احساسی برخورد میکنم یعنی کودک درونم . مهدی همه چیز رو با عقل خودش میسنجه و کارهاش از رو نظم و برنامه ، دقیق و حساب شده انجام میده و اینکه میگه غر نزن  واقعا اگر من غز نزنم همه چیز اوکی هست و اوکی میشه و خودش هم اگر من سر فرصت و در خلوت خودمون حرفهام رو اروم بهش بگم میپذیره و حتی شده که تمام برنامه هاش رو کنسل میکنه تا اون چیزی که من خواستم عملی کنه  .

خلاصه همین دیگه از همون عید که فاتحه خونده شد به عیدمون و باحرفهایی که بینمون رد وبدل شد و چون از قهر و اشتی های کشکی واقعا خسته شده بودم ، خودم با خودم تصمیم گرفتم که در برخورد با مهدی و دلخوری های که پیش میاد فقط سکوت کنم و دندون رو جگر بزارم و سریع واکنش نشون ندم و بزارم سر فرصت حرفهام رو نه با غر و نق که حساب شده بگم .  اینطوری برای زندگیم بهتر هست . وتا الان که همه چی اوکی شده .( ایکون یک عدد آنه عجول ولی خب چون تصمصم گرفتم میدونم  همین میشه به امید خدا )

ولی بگم خیلی کار سختی هست خیلی . ولی به نتیجه اش می ارزه . اگر شما هم در ارتباط با دوست پسرتون یا شوهرتون یا هر نوع یاری و همراهی همین مشکل رو دارید این روش رو بهتون پیشنهاد میکنم باور کنید نتیجه اش بیست هست بیست!

ولی بازم بگم که خیلی سخت هست خیلی . دلتون میخواد نق بزنیدی گله کنید زمین و زمان رو بهم بدوزید که چرا شما رو منتظر گذاشته بهتون توجه نکرده جواب پیامتون رو نداده یا دیر جواب داده چه میدونم  دادبزنید فریاد بزنید و قهر کنید ولی صبوری کنید با خونسردی برخورد کنید و خیرش رو ببینید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 9  توسط آنه  |